صفحه ها
دسته
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 30143
تعداد نوشته ها : 35
تعداد نظرات : 8
Rss
طراح قالب

حاج آقای ابوترابی و شهید اندرزگو

 در رابطه با لو رفتن اسلحه ما هم دستگیر شدیم. ولی الحمد الله به خیر گذشت. گزارش شده بود که ما هم با شیخ عباس رابطه داریم. آمدند و ریختند و ما را در خیابان در قم گرفتند. دیدم در کوچه و خانه پر است از مامورین. از انجا ما را چشم بسته، سوار ماشین به سوی تهران حرکت کردند.

در بین راه مرا تحت فشار قرار دادند ولی نمی دانستم بخاطر کدام جریان دستگیرم کردند کم کم فهمیدم جریان شیخ عباس است. چند وسوالی کردند . وقتی گفتیم می شناسیم، فشار را کم کردند. چشم هایمان را که بسته بود باز کردند. ته ماشین افتاده بودیم، ما را بلند کردند و به ما تعارف کردند، تا اینکه به زندان اوین رسیدیم.صبح که ما را برای بازجویی بردند، گفتند : « شیخ عباس را از کجا می شناسی؟»گفتم :«از نجف اشرف» و من شخصی به نام « شیخ عباس مینابی» را که در نجف می شناختم معرفی کردم. دوباره فشار شروع شد؛ ولی خوب، من هم خیلی خودمانی و ساده ، همیشه می گفتم: « مگر این شیخ عباس چه کرده که با من چنین می کنید جایش که مشخص است».کروکی خانه اش را با تمام تفاضیل برای آنها کشیدم و گفتم: هفت هشت هزار تومان هم از او طلبکارم اگر پیدایش کردید، بگوئید تا من هم طلبم را بگیرم ».الحمد الله و به لطف خدا کم کم یقین کردند که شیخ عباس ممکن است همین باشد.عکس او را آوردند.

 آن عکس را از خانه پدرش گیر آورده بودند چهار چوب عکس ایشان را داشتند. ما هم گفتیم :« بابا این که مثل جنایتکارهاست!! من خودم هم حاظرم در این رابطه با شما همکاری کنم اصلا ما لباس کرده ایم برای همین»!آنها گفتند « آیا شما با ما همکاری می کنید»؟گفتم : « صد درصد! البته نه در رابطه با ساواک، فقط در رابطه با این جریان».سه تا امضا کردیم، در رابطه به همکاری در دستگیری شیخ عباس و حتی به انها گفتیم: « کار شما کار مقدسی است».بعد از انقلاب، پرونده قم بیرون آمد،که چه کسی ما را لو داده بود.الحمدالله آن جریان گذشت و ما هم در حدود بیست و پنج روزیا بیشتر آنجا بودیم. طولی نکشید که عذر خواهی کردند و گفتند اگر پول میخواهی بدهیم».

 آن موقع کرایه ماشین هم نداشتیم؛ ولی پول کرایه ماشین را هم نگرفتم و به آن ها گفتم: « اگر توانستم این خدمت را به شما و ملت بکنم پول می گیریم

لینک صفحه شهید اندرزگو

دسته ها : خاطرات انقلاب
سه شنبه بیست و چهارم 10 1387

 زمانی که سید علی آقا در مشهد بود در خیابان خواجه ربیع، یک جریانی لو می رود. در این جریان پای ایشان هم در کار بود. مامورین حمله می کنند. ظاهرا یکی از افراد مسلح از کسانی که با سید علی آقا در ارتباط بودند به شهادت می رسند. چند نفری هم فرار می کنند و مامورین آنها را تحت تعقیب قرار می دهند و مامورین آنها را تحت تعقیب قرار می دهند که در این رابطه ده ، پانزده نفری از مردم زخمی شدند. یکی از افراد زخمی هم ایشان بود.

او خودش را جزء عابرین جا می زند و با لهجه غلیظ اصفهانی شروع به صحبت می کند که : « ما زوار بودیم امده بودیم زیارت. این چه وضعی است؟»  و از این حرف ها. پلیس هم زود این ها را جمع می کند تا به بیمارستان برساند و کم تر آبروریزی بشود. ایشان هم خودشان را جزء آن دسته جا می زند.

می فرمود:« اصلا مامورین ساواک دنبال من نیامدند ؛ چون می دانستند چند تا مرد و زن و بچه بودند که زیر دست و پا ماندند و یا بالاخره یه جوری مجروح شدند. ما جزء آنها رفتیم ولی آنجا صدای تیر خوردنمان را در نیاوردیم. فقط آنجا داد می زدیم : سیخی چوبی به پایم رفت.آن یک شب ما را در بیمارستان بستری کردند و بعد هم به عنوان یکی از عابرین معمولی، که برای پلیس جای هیچ شک و تردید نبود، از بیمارستان مرخص شدیم».

دسته ها : خاطرات انقلاب
سه شنبه بیست و چهارم 10 1387

با سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی

در این صفحه خاطرات قبل از انقلاب و فعالیت های شهید سید حسین علم الهدی را در خدمتتان عزیزان هستیم .امیدوارم بتوانیم راه شهدای دانشجوی مان را بدرستی ادامه بدهیم و شاگردان خوبی برای مکتب ولایت باشیم .

ان شاء الله

.:لینک مطلب:.  

 

دسته ها : خاطرات انقلاب
دوشنبه بیست و سوم 10 1387
X